یه داستان ساده ، اما عبرت آموز واسه دوستای خوبم !
یه جایی پیداش کردم ، با تشکر از نویسنده خوبش !
زیر و بم آهنگ زندگی
نگار ، آخرین امتحان را که می دهد ، غم دنیا می نشیند روی دلش ، انگار در جانش
همه چوپان ها ی ده دارند با هم نی می
زنند .
انگار غروب جمعه است و نمی خواهد تمام شود .
نگار ، شاگرد اول کلاس شوم راهنمایی مدرسه شان ، می داند که آخرین امتحان یعنی
مدرسه ، خداحافظ ، درس خداحافظ ، آرزوهای رنگی خداحافظ .
نزدیکترین دبیرستان تا خانه شان یک ساعت و نیم با مینی بوس آقا فریدون راه است
و پدرش خیلی وقت است که هشدار داده حتی به آن فکر هم نکند .
نگار می خواهد خانم دکتر بشود و می خواهد روپوش سفید بپوشد و مردم روستا را
معالجه کند .
هریال شاگرد اول شده است به امید این که برود دانشگاه ، اما حال که آخرین زنگ
خردادی تنها مدرسه راهنمایی روستای او و چند روستای اطراف می خورد می داند که باید
نه فقط با مدرسه که با همه رویاها و آرزوهایش هم خداحافظی کند .
نگار به خانه که برمی گردد پدر را می بیند با یک خروس درشت در بغل ، دم در
ایستاده است .
پدر جلوی دخترش خروس را زمین می زند و یک ظرف کوچک آب جلوی نوک حنایی رنگش می
گیرد و چاقو را روی گلویش فشار می دهد .
نگار سرش را برمی گرداند که کشته شدن خروس را نبیند اما صدای پدرش را می شنود
: به سلامتی فارغ التحصیل شدن دختر گلم ...
و بعد مادر را می بیند که با ظرف اسپند به طرفش می آید و دود اسپند را روی سرش
می چرخاند و صلوات می فرستد .
پدر و مادر مهربانش برای دخترشان جشن فارغ التحصیلی گرفته اند و خبر ندارند که
در دل نگار
چه آشوبی برپاست ...
اولین اتفاق تب 40 درجه او است که مادر با چند نوع جوشانده به جنگش می رود ،
اما تب پایین نمی آید .
پدر و مادر که نگران سلامتی نگارند او را به شهر می برند تا دکتر معالجه اش
کند .
خانه خاله نگار در شهر است می شود چند روز هم مهمان آنها بود . این طوری حتی
نگار هم آب و هوایی عوض می کند و حالش بهتر می شود .
اما در خانه خاله ، غم و غصه نگار چند برابر می شود . دخترخاله اش که هم سن و
سال اوست به انتخاب رشته سال بعد فکر می کند و پسرخاله اش می خواهد تابستان ، کلاس
تقویتی برود .
آنجا درس خواندن متوقف نمی شود . انگار این راه فقط برای نگار بن بست است .
تب نگار که پایین می آید ، پدر و مادر با خاطر آسوده به روستا بر می گردند اما
نگار به اصرار خاله و دخترخاله اش چند روز دیگر در خانه آنها می ماند .
در همین روزها است که نگار حرف دلش را به زبان می آورد و برای خاله درد دل می
کند و می گوید عاشق ادامه تحصیل است و دلش می خواهد درس بخواند و برود دانشگاه .
خاله حرف های نگار را که می شنود احساس می کند این دختر اوست که دارد حرف می
زند .
دختری که می تواند در کنار دخترخودش درس بخواند .
خاله فکر می کند امروز اگر کسی می تواند کاری برای نگار بکند خود اوست و برای
همین با نگار به روستا می رود و به پدر و مادر نگار پیشنهاد می دهد که نگار به شهر
بیاید و در خانه خاله زندگی کند و همراه دختر او درس بخواند . مادر خیلی زود
موافقت می کند . آنقدر خوشحال می شود که نمی تواند خوشحالی اش را پنهان کند ، اما
پدر دو دل است . دلش نمی خواهد دخترش سر سفره دیگران بنشیند آن هم در خانه ای که
پسر مجرد هست ، اما خاله اصرار می کند .
می گوید که مثل دختر خودش مراقب نگار است و نگار آنقدر خوشحال است که اشکهایش
سرازیر می شود . او می تواند باز هم درس بخواند . این بهترین اتفاق دنیای نوجوانی
نگار است .
دو سه روز مانده به مهر ماه نگار چمدانش را برمی دارد و با پدر و مادر به خانه
خاله می رود .
پاییز آن سال سرشار از بوی غربت و اشتیاق است . نگار دلتنگ پدر و مادرش می شود
، اما عشق به تحصیل ، همچنان گرمش می کند .
نگار خیلی خوب درس می خواند . فقط به شاگرد اول شدن فکر می کند و همه تلاشش را
می کند که کمترین زحمت را برای خاله و خانواده او داشته باشد .
در کارها کمک می کند . کم حرف است و خجالتی و دوست خوبی برای دخترخاله اش که
هم سن اوست ، اما اتفاق دیگری نیز آرام و خزنده در شرف وقوع است . نگار و پسرخاله
اش ، سعید که دو ، سه سال بزرگتر از اوست کم کم به هم علاقه مند می شوند . هیچ
کدام حرفی نمی زنند . همه تلاششان را هم می کنند که کسی متوجه نشود . فقط خودشان
دو نفر از راز دل هم با خبرند . رازی که حتی جرات آن را ندارند که مکتوبش کنند ،
اما کم کم مادرها با حسگرهای قوی مادرانه شان بو می برند که در دل آنها چه خبر است
. بین خودشان پچ پچ می کنند ، اما به روی هیچ کدام نمی آورند که فهمیده اند .
روزها به سرعت باد می گذرند و در دل نگار طوفان به پا می کنند . سعید اما آرام
تر است . سعید دانشگاه می رود و نگار دیپلم می گیرد . هنوز جواب های کنکور نیامده
است و خاله ها فکر می کنند بهترین فرصت ایت که پیش دستی کنند و حرف ازدواج نگار و
سعید را پیش بکشند ، اما اتفاق کاملا غیر منتظره ای رخ می دهد .
سعید می گوید برای ازدواج آمادگی ندارم . می گوید حداقل تا 5 سال دیگر
نمی خواهم ازدواج کنم ...
نگار به روستا برگشته است . دخترهای هم سن و سالش درس نخوانده اند اما ازدواج
کرده اند . نگار دیپلم دارد اما شده است سوژه های پچ پچ های زنانه . پدر و مادرش
نمی توانند این وضع را تحمل کنند . مسانه خاله ها شکرآب می شود . دل نگار پر از
غصه است نمی داند چرا سعید که همیشه می گفت برای ازدواج فقط به او فکر می کند ،
پایش را کنار کشیده است و به حرف و حدیث هاخاتمه نمی دهد . پدر نگار به مادرش
سرکوفت می زند که تو بودی که گفتی نگار بماند پیش خاله اش ، حالا این طور انگشت
نما و رسوای خلق شده ایم .مادرش غصه می خورد . هم غصه دخترش را و هم غصه قطع
ارتباط کردن با خواهرش را . نگار آن سال دانشگاه قبول نمی شود و همین بیشتر افسرده
اش می کند تنها روزنه امید این است که مدیر مدرسه راهنمایی ده به او پیشنهاد تدریس
می دهد . این خانم معلم جوان که زمانی خودش شاگرد این مدرسه بود حالا معلمی است دل
خسته ، اما از بچه ها انرژی می گیرد و سرزندگی آنها تازه اش می کند .
فقط غروب های روستا است که نگار را به خاطره عشق نافرجام او و سعید گره می زند
.
آن روز که در حیاط خانه خاله از درخت ، شاتوت می چیدند و سعید می گفت : دلم می
خواهد خوشبخت ترین زن و شوهر دنیا باشیم ، آیا سعید می دانست که نگار 19 ساله ،
امروز چقدر دل شکسته و پیر شده است ؟!!!
اولین فکری که به ذهن نگار می رسد این است که سعید عاشق یکی از دختر های هم
دانشکده ای اش شده است و حتما می خواهد با او ازدواج کند .
شاید پدر و مادرش هم همین فکر را می کنند ، اما همه سعی می کنند فکرشان را به
زبان نیاورند و در سکوت غصه بخورند . مادر و پدر غصه این را که حرف دخترشان یر
زبان ها افتاده است و نگار غصه یک عشق نافرجام را که همه رویاهایش را خاکستر کرده
است .
اما هیچ کدام نمی دانند که هنوز یال های تلخ تری در راه است . پدر نگار که
یالهاست آسم مزمن دارد ، دچار تنگی نفس می شود و آخرین نفسش دیگر بالا نمی آید .
مرگ پدر بزرگ ترین ضربه ای است که به پیکر نحیف نگار وارد می شود .
حس بی پشت و پناهی ، حس از دست دادن محکم ترین تکیه گاه ...
در مراسم ختم پدر ، خاله و شوهر خاله که سه ، چهار سالی است که هیچ ارتباطی با
خانواده نگار ندارند حاضر می شوند . خاله و مادر با دیدن هم ، آنقدر اشک می ریزند که
لباس هایشان خیس می شود . اندوه آنقدر بزرگ است که می توانند همدیگر را ببخشند و
فقط همدردی کنند .
شوهر خاله هم با سرافکندگی سرش را پایین انداخته است . خاله ، نگار را بغل می
کند . نگار اولین چیزی که به خاطر می آورد این است که خاله در آن سالهای غربت ، چه
مادر خوبی بود . فقط ای کاش سعید همه چیز را خراب نمی کرد .
مراسم ختم برگزار می شود . خاله تا چهلم ، پیش آنها می ماند .
حرف همه چیز و همه کس هست جز سعید .
بالاخره بالاخره طلسم می شکند و خاله ، اسم سعید را به زبان می آورد و می گوید
من و پدرش هم نفهمیدیم چرا این کار را کرد . ما مطمینیم که هنوز هم دلش با نگار
است .
هیچ وقت حرف دختر دیگری را نزده است ...
اما نگار تصمیم گرفته است دیگر به سعید فکر نکند ، او فقط به مادرش فکر می کند
و مدرسه روستا که به معلمی مثل نگار احتیاج دارد و نگار هم محتاج نگاه معصوم و قلب
های پاک
دانش آموزانش است ...
در مراسم چهلم پدر ، نگار ، سعید را می بیند . سعید با پدرش آمده است . اول پیش
مادر نگار می آید ، نگار فکر می کند سعید غمگین ترین مرد دنیاست .
این را احساسش به او می گوید . مادر نگار
بخشنده است . حتی سعید را هم می بخشد . نگار فقط سکوت می کند و به دوردست ها خیره
می شود و ...
مراسم چهلم که تمام می شود سعید می گوید برای خواستگاری آمده است . همه جا می
خورند . سعید می گوید : هیچ وقت برای ازدواج به کسی جز نگار فکر نکرده بودم ، اما
واقعا چند سال پیش آمادگی اش را نداشتم . من آنقدر نگار را دوست داشتم که می
ترسیدم به خاطر جوانی ام جهالت کنم و نتوانم زندگی خوبی برایش درست کنم . من می
خواستم وقتی ازدواج کنم که بتوانم زندگی مناسبی را برای نگار فراهم کنم . در عین
حال نمی خواستم نگار قربانی تصمیم من شود . شاید او می توانست پیشنهادهای بهتری
برای ازدواج داشته باشد . من خودم را کنار کشیدم تا هم نگار تصمیم بهتری بگیرد و
هم خودم شرایط مناسب تری برای ازدواج داشته باشم . من نگار را با تمام وجودم دوست
دارم و در همه این سالها فقط به او فکر می کردم . حالا هم منتظر جواب او می مانم
تا هروقت که بخواهد . نگار احساس می کرد در دوردست ها چوپان ها زیباترین آهنگ های
دنیا را در نی هایشان می دمند . مراسم بعدی ، عروسی باشکوهی بود که همه مردم ، در
آن شرکت داشتند .
" یا حق "
گاهی همه چیز باور نکردنی می شود ...
صدای بوق ماشین ها ...
فریاد آدم ها ...
ویژ ...
بوم ...
صدای موشک ها ...
بمب ها ...
صدای نفرت از زمین خدا ...
صدای درد آسمان خسته از نباریدن ...
و صدای فریاد کسی که فریاد می زند : انگار تو هم
کلیشه شده ای !!!
راستش را بخواهی دیشب داشتم فکر می کردم که این
روزها زیاد هم عجیب نیست اگر کسی ، صدای گریه بچه ای یتیم را کر شده باشد ...
این روزها و شب ها درست شده مثل بدترین روزهای سرد و
یخی ...
شبیه یک جغد مرموز کز کرده درون لانه اش که تا صبح
بیدار می ماند تا ببیند آیا همه چیز عوض خواهد شد یا عوضی تر ...
و شبیه سگی
که برای یک تکه استخوان دارد مدام پارس می کند و از سرما به خود می لرزد ...
نمی توان گذشت ...
شب نزدیک است...
هوا بوی تو را می دهد اما افسوس که کسی ندید ...
باران ، ذهن تو را هم خیس نخواهد کرد اگر نخواهی ...
به یاد باران باش ..
باران زیباست ...
و خدا هم خواستنی است ، به راستی که خواستنی ترین
خواستنی هاست ،
اگر بیندیشی !!!
نمی دانم ، شاید می بایست به خاطر مناسبت یک روز
تاخیر تولدم هم که شده ، کمی روشن تر
می نوشتم
اما من این نوشته ها را تاریک نمی بینم ...
آن روز گرم بود ، گرم گرم ...
درست مثل همین روزهایی که اکنون که 20 سال از عمرم
می گذرد ، به سختی در آن قدم برمی دارم ، درست مثل کسی که از صداهای اطرافش ، پیر
شده باشد ...
آن روز شاید اگر خواست خدا نبود من الآن به این
اندازه قد نمی کشیدم ، جوانه
نمی زدم ، رشد
نمی کردم ،
شاید گاهی حتی همین چند دانه شکوفه ام هم میوه نمی شد ،
چه برسد به اینکه بخواهم اینجا پشت این ماشین آهنی
بنشینم و از خود بنویسم ، شاید کمی یادآوری ...
آن روز ، 20 مرداد ماه همان سالی که تازه جنگ ، دست
از سر این مملکت برداشته بود
که مادرم را پای پیاده در بعد از ظهر یک روز داغ
تابستانی ، به بیمارستان بردند ...
و من ، که
ای کاش آن روز بودم و دلیل شتاب خود را
برای قدم گذاشتن در
این دنیای
سیاه ، از خود می پرسیدم !!!
بیچاره من
، که چه بی خبر بودم !!!
خوب ! سعی می کنم زیباتر ببینم ، به قول باز هم یک
نفر کلیشه ، نیمه پر لیوان هم وجود دارد ...
راستش را بخواهی حالا که به آن روز فکر می کنم می
بینم که لابد ارزش این را داشته ام که بیایم ..
ببینم ...
بفهمم ...
امتحان کنم ...
گرم شوم ...
گر بگیرم ...
فریاد بزنم ...
محبت کنم ...
عشق بورزم ...
شعر بخوانم ...
احساس کنم ...
بنویسم و در نهایت ، دوباره پرواز کنم و بروم ..
آری !!! اینها
تمام زندگی من است ..
شاید کم ..
شاید تکراری ...
اما برای من بس است ..
زیاد هم نمی خواهم ..
تنها تو را ...
تنها تو را ..
تنها تو را می خواهم ...
تنها بیماری ای که دردش لذت بخشه ، بیماری عشقه ،
عشقو ستایش کنید.
عشق به خداوند لذت بخشه ، کافیه تجربه اش کنید ...
این غزل برای
توست
این غزل برای توست ای
که مثل بارانی
می روی ز آغوشم ، پیش
من نمی مانی
بعد رفتنت این دل ، دل
نشد برای من
یادگاری ات اما ، این دو چشم بارانی
دلخوشم به دیدارت ،
لحظه ای شده حتی
گفته بودی ام روزی ،
خون به دل تو می مانی
سهم من ز دیدارت ، هر
زمان همین بوده است
خنده های مصنوعی ،
گریه های پنهانی
قسمت تو از دنیا ،
هرچه عشق و خوبی بود
سهم من ولی یک زخم ،
آن چنان که می دانی
من شبیه یک کولی ،
دوره گرد قلب تو
قلب من ولی قصریست ،
تو همیشه مهمانی
زل زدن به چشمانت ، عادتم شده انگار
زل بزن به چشمانم ، ای که نور چشمانی
پناهم ده !
خداوندا به چنگ نفس
نافرمان گرفتارم ، چون آهویی که افتد بی خبر در دام صیادی ، دلم چون گور تاریکی
است ، از آن برنمی خیزد نه شور و نغمه ای نه آه جانسوزی نه فریادی .
خدایا آن چنان در عالم
تسلیم خشنودم که با درد تو درمان ، با غمت شادی نمی خواهم .
الهی ! جذبه عشق تو را
خواهم که می دانم به هر عشقی که جز از عشق تو رو کردم مجازی بود و نه الهی ، چو
طفلان در پی در رفتنم و اکنون پشیمانم که هر دل بستگی غیر از تو در من بود ، بازی
بود ...
پناهم ده که از دل
بستگی های جهان تنها تو را خواهم ، تو را خواهم ، تو را خواهم ...
بعضی حرف ها !
اگر زنجیری به گردن دیگری بیندازید ،
سر دیگر آن بر گردن خودتان گره می خورد
چگونه می توان انتظار
داشت که دیگری ، رازمان را حفظ کند در حالی که خودمان از حفظ آن عاجزیم .
از کوه ، قدم به قدم
بالا می روند ، ثروت اندک اندک به دست می آید ودانایی ، کم کم حاصل می شود .
بهتر است دو بار سوال
کنی تا این که یک بار راه را اشتباه بروی .
کسی که نسیم گذشت از
کوچه دلش می گذرد ، از قبیله بهار است .
وقتی خود را نبینی ،
همه حقیقت ها پشت پنجره پلک هایت لبخند می زنند .
بزرگ ترین بخشش خدا ،
این است که خودش را به ما ببخشد .
کوچک ها را دست کم
نگیرید ، یادمان باشد که : مورچه ناچیزی ناصح سلیمان شد و عنکبوتی کوچک ، حافظ جان
پیامبر .
باغبان خویش باش در
چهار فصل زندگی انیان ، پاییز، کمین کرده است .
